تبليغاتX
.: کافه کنج :.

.: کافه کنج :.

گشت و گذاری در دنیای ادبیات داستانی و سینمایی

غزال تیز پا

ای غزال تیز پا در ذهن من جای تو نیست

این چمن زار دلم منزل و مأوای تو نیست

خسته گشتم بس که من گشتم که پیدایت کنم

این گریز و شیطنت در شأن والای تو نیست.

در جهان چشم تو صد کهکشان راه عشق

حیف چون که جای من در چشم شهلای تو نیست.

داغ نوش لعل شیرین تو ما را کشته است.

قند هندی کمتر از لعل مربای تو نیست.

ناز لبخندت مرا دیوانه کرده است جان من

هیچ دردی بهتر از لبخند زیبای تو نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 0:34  توسط کافه من  | 

سلام .از این به بعد شعر هم قرار میدهیم.

این شعر استاد میر شکاک را نتوانستم قرار ندهم.

از تو دورم تا تو هستم بی تو حتی با تو هستم

تـو منی دریـا و بی تـردیـد ...من آیـا تو هستم

 

گـاه مـی پـنـــدارم آنـجــا آفــتـابــم زیـر پـایـت

گاه مـی بـیـنـم اینـجـا سایــه ام ...اما تـو هستم

 

گفته ای: من با تو هر جایی که باشی، هر که باشی

پس تو هستی این که در من می دمد گویا تو هستم

 

دیو ِ دیروزم تـو پرهیــز پریــروزم تو بـودی

گرچه امروز از تو دورم بی گمان فردا تو هستم

 

یافـتـم آخــر بـه یـُمــن با تـو بـودن پاســخـم را

پرسشم را گوش کن، یک بار دیگر با تو هستم

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:58  توسط کافه من  | 

مادر، باغچه،خضر نبی

حاج خانم فاطمی چند سالی بود که منتظر فرزندش مانده بود.مهدی،از وقتی که به جبهه رفت،خبری به مادرش نداد که نداد.

مادر ماند و یک دنیا نگرانی.نمیدانست که شهید شده یا به اسارت رفته.هر روز چشم انتظاری میکشید،هر شب رخت خوابش را پهن میکرد به امید اینکه اگر مهدی شب آمد راحت بگیرد بخوابد تا از فردا بشینند حرف های تاگفته  را بزنند.

حتی سپرده بود برایش یک دختر خوب هم پیدا کنند.اما همه ی دختر های خوب محله که قرار نبود منتظر مهدی بنشینند که 20 ساله رفته بود و الان 10 سال از آن موقع میگذشت.اما صبر مادر چیز دیگری است.او 10 سال برای مهدی اش صبر کرده بود و باز هم صبر میکرد.

اما یکروز مادر در لابلای کتب داخل گنجه بر گه ای پیدا کرد.برگه پوسیده بود اما قابل فهم مانده بود.روی برگه نوشته شده بود:

هر کس حیاط و باغچه ی خانه ی خود را تا 40 روز بشوید و آب دهد بعد 40 روز حضرت خضر(ع) نبی به خواب او آمده و یکی از آرزوهایش را بر آورده می کند...

مادر که اینرا خواند قند در دلش آب شد.یعنی اگر واقعا حیاط را بشوید و باغچه را آب دهد واین کار را  تا 40 روز ادامه دهد،خضر نبی را میبیند و آرزوی دیدار دوباره ی فرزندش را به او میگوید؟

پرده را کنار زد.نگاهی به حیاط انداخت.برگ های پاییز در حیاط پخش شده بوند.خاک های کوچه به داخل حیاط آمده بودند و باغچه پر بود از شاخه ها و برگ های خشک.

پرده را انداخت.نگاهی به ساعت آونگ دار خانه کرد.ساعت 16:00بود و تا یک ساعت دیگر هوا تاریک می شد.پس فرصت را غنیمت شمرد و مشغول شد...

در حین کار مدام فکر میکرد که آیا واقعا او به خوابش می آید؟اما به خود می گفت بد به دلت راه نده ،حتما میاید..

تقریبا بعد از چند روز بیشتر همسایه ها فهمیده بودند که قضیه چیست!

روز ها یکی یکی می گذشت و نزدیک به روز 40 میشد.هوا سرد تر ولی دل مادر گرمتر میشد.حتی شب ها باز هم برای پسرش جا پهن میکرد.و حتی باز هم به فکر یک دختر خوب بود.

سال 70 بود و اسرا یکی یکی به خانه ها میامدند،اما مهدی هنوز نیامده بود.مادر از بس حیاط و باغچه را صفا داده بود.دلش میخواست در این هوای سرد و ابری کنار باغچه ی بی برگ و سرد وتنها بنشیند و برای خودش با صفای که آفریده بود،صفا کند.

روز 40 شده بود.او نگران از اینکه نکند روزی را جا انداخته باشد روی دیوار حیاط چوب خط انداخته بود.فردا روز آخر بود دل در دل مادر نبود و قرار نداشت.دیگری می بایست تا آخر شب یا حد اکثر فردا صبح تا شب خضر نبی (ع) می آمد.

شب که شد،نگاهی کرد به ساعت.ساعت 23:37 نیمه شب دقیقه بود.و تا دقیقه ی بعدش وارد روز 41 می شدند.چشمانش خسته بودند.نگاهی به رخت خواب انداخت.رخت خواب مهدی را از گنجه ی دیواری در آورد و پهن کرد و بعد خوابید.....

صدایی میامد.صدای اذان بود.اما با همه ی اذان ها تفاوت داشت.بوی خوشی نیز به مشامش میرسید.بیدار شد در میزدند.نور سبزی خانه را احاطه کرده بود.در خانه ی اندرونی را که رو به  حیاط باز می شد را باز کرد.

باغچه بهاری شده بود و معطر.مادر نگاهی به اطراف انداخت.کنار باغچه سه نفر با هم آمده بودند:

مهدی،خضر،عزرائیل

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:52  توسط کافه من  | 

/* /*]]>*/

/* /*]]>*/بسم الله الرحمن الرحیم

اینکه کتاب قانون را اینهمه خوب میدانم بیدلیل نیست.چراکه در این سینمای نسبتا بی محتوای که من میبینم باید کاری کرد تا بتوان آرمان های فراموش شده ی کشور را برگرداند.و الا سینمای نفسانیت مدار کاری برای ساخته شدنش نیست.یک دوربین میخواهد و چند...

اما وقتی در این دنیای تاریک میبینم کسی فانوس بدست گرفته و دارد به دنبال نشان دادن راه اصلی به دیگران است باید از او تقدیر کرد.

حاشیه زنی کافی است برویم سراغ اصل مطلب.

در کتاب قانون دو مولفه ی اصلی موجود است که باید آنها را گوهر های انقلاب اسلامی در این 30 ساله ی اخیر دانست.

الف.دین و احکام و عقاید آن ب.جنگ و سیاست دینی در دنیا

اگر این دو مولفه را به یک انسان خوب ایرانی بدهند به دلایلی شاید فقط مورد اول را برگزیند و خود را از مسائل سیاسی دور بکند ولی قطعا اولی را به خاطرگره خوردن با فرهنگ واداب و همینطوررسوم دینی انتخاب میکند اما ما خوب میدانیم که دین بدون سیاست مانند شمع بدون آتش است و هیچ فایده ای ندارد.

این فیلم آرمان نامه ی جمهوری اسلامی است بدلیل شرح حدکاثری مورد اول و حد اقلی مورد ثانی که البته مورد دوم به موازات اولی حرکت خوبی میکند که البته باز کمتر است.

آمنه از زمان ورودش به ایران به دلیل وجود سنت های اشتباه ایرانی ها با آن مبارزه کرده و در مقابل آن با شعار نهانی امر به معروف و نهی از منکر میایستد.غیبت را نقد میکند بی اهمیتی به نماز را رد میکند ،کم فروشی ها گران فروشی ها بی ادبی ها حلال کردن حرام ها و بسیاری دیگر از کارهای اشتباهی که در ابتدا به مفاهیم آن اشاره شد را به مبارزه میطلبد و و خانواده را به راه سالم زندگی و بدون دغدغه دعوت میکند.

و از طرفی خود را گره خرده با فلسطین و لبنان و ویرانی ها میداند ومیخواهد که با آن پیوند داشته باشد. واین پیوند درونی است و حتی حاضر است جان خود را برای آن به خطر بیاندازد.

و همه ی اینها را کنار بگذارید و زبان ساده ی آنرا مد نظر داشته باشید که با این زبان ساده عامه ی مردم را به خدا دعوت میکند نه با زبان پیچیده ی فلسفی و هرچند که فیلم کاملا فکری است.

باز هم ادامه دارد...

 

 

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:29  توسط کافه من  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام خدمت دوستداران سینما و ادبیات.چند وقتی بود در این ویلاگ نبودیم و پی ما بقی کار ها بودیم.اینبار برگشتیم تا دوباره علاوه بر گشتی در سینما با شما رفقا یک فنجان قهوه ی داغ در سینما بخوریم.

نقد فیلم کتاب قانون

کاب قانون ساخته ی مازیار میری و بازی پرویز پرستویی و داروین خمسه از فیلم های بسیار خوب این مدت سینمای ایران است که علت این خوبی بلکه این فوق العادگی را در قسمت های بعد توضیح خواهیم داد.

فیلم درباره ی تعدادی از پژوهشگران پژوهشگاه علوم انسانی میباشد که به کشور لبنان سفر کرده اند.در این سفر رحمن(پرستویی)با دختری آشنا میشود که نامش ژولیت است.او با این دیدار عاشق او میشود . بعد از مدتی با او از دواج میکند منتها ژولیت که مسیحی است مسلمان شده و برای ازدواج هم مشکلی نمیباشد ودر ادامه ژولیت همراه با رحمن به ایران میاید...

برای وارد شدن به تحلیل فیلم لازم است که نکاتی را بیان کنیم.البته این نکات را بسیار موجز بیان میکنیم تا شما خسته نشوید.

الف.

مسئله ی دین و احکام آن و اخلاق در هر دینی قابل توجه میباشد.اما در دین مبین اسلام بعلت اینکه این احکام و عقائد دستورات و انسجام بیشتری دارند تبعا بیشتر هم مورد توجه مردم است.البته این احکام و عقائد و اخلاقیات در جامعه ی ما رو به فراموشی دارد.

ما مسلمان های ایران سال های سال است که با آداب و رسوم اسلامی و ایرانی در حال زندگی هستیم.مردمی خوب و خونگرم و مهربانی هستیم که البته غالبا دستخوش جو زدگی ها قرار میگیریم.گاهی به راحتی غلط را با درست عوض میکنیم.گاهی برای اینکه درست را قبول نکنیم چون به ضررمان است حاضریم به خاطر وجود اما  و اگر ها از بسیاری از آن ها بگذریم و غلط را قبول کنیم.این مشکلات مشکلات عدیده ی فرهنگی ستند که در زندگی ما ایرانیان وجود دارد.

 

ب.

سینما ویرتین فرهنگی هر جامعه میباشد.در آن جامعه ای که خشونت و شهوت در آن رواح دارد حتما سینمای خوشنت آمیز وجود دارد و اگر در یک کشوری پوچ گرایی وجود داشته باشد حتما سینمای پوچ گرایی وجود خواهد داشت.

اما در کشور ما آن چیزی که بسیار زیاد است ادبیات و فرهنگ و دین و تاریخ قوی است که انصافا عاری است از تمام این جریانات اشتباه.اما چیزی که در این روز ها بر سینما ی کشور خوبمان میبینیم چیزی نیست غیر از شهوت رانی سانسور شده بین تعدادی بازیگر مسملمان که تعدادی ازآن ها ازدواج کرده هم میباشند.اما چه میشود کرد که شهرت و پول عقاید انسان را به تاراج میبرد.

اما این تمام حرف نیست و ما باید درد بسیار بگوییم از این زخم کاری.اما باز باید گفت که البته قلم تراشان ادبیات سالم و پربار و دینی هم بیکار نمیشینند.اما باز در میان آنان کاری که بتوان برای مردم عوام و خیابان  سرمایه گذاری کرد به نظر من چندان به چشم نمیامد تا اینکه کتاب قانون ساخته شد.

ادامه دارد...

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:13  توسط کافه من  | 

 

                        بی پولی

بی پولی یکی ازفاخرترین فیلم های سینمای بدنه است که به خوبی توانسته ازپی تکنیک ومضمون به خوبی براید.

نعمت الله نشان داده است که دراثارش نگاهی اسیب شناسانه به جامعه و مردم دارد،حال می خواهد مشکلی مثل دختران فراری را دستمایه ساخت فیلم قرار دهد و یااینکه درمورد فقرفیلم بسازد، البته درفیلم اخیرش ازتلخی کلام بوتیک کاسته شده است و ادمهایش هم ازسیاه و سفید به ادمهای خاکستری و ملموس تر تعالی پیدا کرده اند.ادمهایی که اگرهم خلاف و یااشتباه می کنند نه به خاطر طینتشان که ازروی غفلت ویازندگی انها رابه ارتکاب چنین اعمالی سوق میدهد.

دستمایه اصلی بی پولی همانطور که ازاسمش اشکاراست درمورد بی پولی درزندگی است .تصویری جدید ازچهره ی فقر که درزندگی بعضی ازطبقات جامعه خودش رانشان میدهد.دراحکام اسلامی درباب مستحقین مصرف ذکات ازگروهی اسم برده شده است که علاوه برداشتن تمام زندگی به انهازکات تعلق می گیرد.یعنی زندگی اشان به جایی رسیده است که اسلام برای احترام به شان و جایگاهشان علی رغم داشتن امکاناتی مثل مرکب وغلام اما شامل حال دریافت کنندگان زکات جای می گیرند .جوان بی پولی هم علاوه برداشتن زندگی به ظاهر مناسب اما ازکاربی کارشده است وبه اصطلاح زمین خورده است.اما مشکل اونه به خاطر نداری بلکه بیشتربه خاطر غرور ،دروغ هاو پنهان کاری هایش به فاجعه نزدیک می شود.

فیلم ازدقائقی بعد ازعروسی یک زوج جوان شروع می شود و سراغ موضوعات دختروپسرانه مد روز نمی رود بلکه یک راست سر اصل مطلب می رود ومشکلات بعد اززندگی می رود.رادان دراین فیلم فوتومانکن وطراح مد یکی ازتولیدی های پوشاک اقایان است اما به خاطر مشاجره ازشرکت اخراج می شود،این درحالی است که یک هفته از عروسی اش بیشتر نمی گذرد،او هم سرخوشانه و مغرورانه که کاربرای اوریخته است ازدوستانش پول دستی غرض می گیرد تا بعد ازپیدا کردن کار به انها پس دهد غافل از اینکه نه کاری برایش پیدا می شود ونه توانایی پس دادن قروض خود به دوستانش رادارد.واینجاست که پنهان از همسرش طلاهای کودک تازه بهدنیاامدهه اشان رامی فروشد.

درفیلم های نعمت الله فقط یک زن حضوردارد(البته نقشی پررنگ) وبرمحوریت مردان کارها پیش می رود.که شاید بیشتر به خاطر شناخت بهتر وی از همنوعان خود باشد.

کارگردان ها برای نزدیک شدن به ادمهای مختلف جامعه همیشه دست به سیمولیشن(شبیه سازی)می زنند.مثلامهرجویی ویافرهادی دراثارشان ساکنین یک اپارتمان رانماینده ای ازمردم زمانه گرفتند و نعمت الله درهردوفیلمش یعنی بوتیک و بی پولی خانه مجردی رابستر اصلی روایت ادمهایش طراحی کرده است.خانه ی مجردی بی پولی تشکیل شده است ازپستوی یک شرکت برشکسته که درخودش چندین جوان و میانسال دور هم جمع شده اند که نقطه مشترک همه ی انها بیکاری است.

فیلم به برکت فیلمنامه ی سهل و ممتنع خود سرشارازموقعیت و دیالوگ های کمیک است که نه تنها هیچ گاه دردام لودگی نمی افتد بلکه مهمترین حرفهای فیلمساز درطنزهای ان نهفته است تا ازازاردهندگی نشان دادن فقر کاسته شود.

بازیها خیلی روان و ساده است مخصوصا لیلا حاتمی که برای همین حضورش مستحق دریافت سیمرغ بلورین هم شد،اما بازی رادان مشکلات اساسی داشت.بسیاری ازبازیگران مطرح که درگیر یک نقش عمیق وخاص توام باشخصیت پردازی عالی فیلمی می شوند تاچندی هنوز درهمان عالم ان شخص سیرمی کنند.مشکلی که سالها همراه شکیبایی بعد ازهامون و فروتن قرمز بودو بازیهایشان تحت تاثیر نقش عمیقشان قرار داشت و به اصطلاح نمی توانستند خودشان راازان شخصیت ها جدا کنند.رادان هم هنوز اسیر علی سنتوری مهرجویی است.بسیاری حالت های فیزیکی وادای دیالوگ هایش توام با خماری و خلسگی بود که اصلا باحال و هوای این فیلم همخوانی نداشت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 23:18  توسط کافه من  | 

ناكامي/  چخوف



ايليا سرگي يويچ پپلف و همسرش كلئوپاترا پترونا ، پشت در اتاق ،‌ گوش ايستاده و حريصانه سرگرم استراق سمع بودند. از قرار معلوم در پس در اتاق پذيرايي كوچكشان دو نفر به هم اظهار عشق ميكردند. « اظهار كنندگان » عبارت بودند از ناتاشنكا دختر آقاي پپلف و شچوپكين دبير آموزشگاه شهرشان. پپلف كه از شدت هيجان و بي تابي سراپا ميلرزيد و دستهايش را به هم ميماليد ، زير لب نجواكنان گفت:
ــ دارد به قلاب نك مي زند! پترونا تو بايد حواست را كاملاً جمع كني و همين كه صحبتشان به احساسات و اين جور حرفها رسيد فوراً بدو و شمايل مقدسين را از روي ديوار بردار و راه بيفت تا دعاي خيرشان كنيم … بايد غافلگيرشان كردبايد مچشان را سر بزنگاه بگيريم … و دعاي خيرشان كنيم … دعاي خير كردن جزو امور مقدس است ، كسي را كه دعاي خيرش كنند ، ديگر نميتواند از زير بار ازدواج شانه خالي كند … اگر هم يك وقت خواست طفره برود ، ناچار با دادگستري سر و كار پيدا ميكند.
و اما در همان لحظه و پشت همان در ، شچوپكين در حالي كه چوب كبريتي را به شلوار شطرنجي خود ميكشيد تا بگيراند ، خطاب به ماشنكا ميگفت:
ــ از اين اخلاقتان دست برداريد! هرگز به شما نامه اي ننوشته ام!
دختر جوان كه يكبند ادا و اطوار مي آمد و گهگاه هيكل خود را در آينه برانداز ميكرد ، جواب داد:
ــ شما گفتيد و من باور كردم! خط شما را فوري شناختم! راستي كه آدم عجيب و غريبي هستيد! دبير تعليم خط و خطش اينقدر خرچنگ قورباغه! با آن خط بدي كه داريد ، چطور ميتوانيد خوشنويسي ياد بدهيد؟
ــ هوم! … چه اهميتي دارد؟ در تعليم خط ، مهم اصل خوش نويسي نيست بلكه مهم آن است كه شاگردها سر كلاس چرت نزنند. من وقتي شاگردهايم را در حال چرت زدن مي بينم ، خط كش را بر ميدارم و مي افتم به جانشان … تازه چه فرقي ميكند خط يكي خوب باشد يا بد؟ … من معتقدم كه خط خوش يعني حرف مفت! مثلاً نكراسف با آنكه خط گندي داشت ،‌ نويسنده ي خوبي بود. نمونه ي خط او را در كتاب مجموعه ي آثارش چاپ كرده بودند.
ــ بين شما و نكراسف از زمين تا آسمان تفاوت هست
آنگاه آه كشيد و افزود:
ــ اگر نويسنده اي از من خواستگاري كند ، بي معطلي زنش ميشوم تا چپ و راست بعنوان يادگاري برايم شعر بنويسد!
ــ اينكه كاري ندارد! من هم بلدم برايتان شعر بنويسم.
ــ مثلاً درباره ي چي ؟
ــ درباره ي عشق … احساسات … چشمهايتاناشعاري بنويسم كه از خود بي خود شويد … اشكتان در بيايد! راستي اگر برايتان شعر عاشقانه بنويسم ، اجازه خواهيد داد ، دستتان را ببوسم؟
ــ چه تقاضاي مهمي؟! … الآنش هم اگر بخواهيد ، ميتوانيد دستم را ببوسيد!
شچوپكين از جاي خود جهيد و با چشمهايي از حدقه برآمده ، لبهايش را به دست نرم ناتاشنكا كه بوي صابون تخم مرغي مي داد ، فشرد. در همين هنگام پپلف ، آرنج خود را شتابان به پهلوي كلئوپاترا پترونا زد ، رنگ رخسارش به سفيدي گچ شد ، دگمه هاي كتش را با عجله انداخت و گفت:
ــ بجنب! شمايل! شمايل را از روي ديوار بردار! راه بيفت ، زن! يالله بجنب!
آنگاه بدون اتلاف وقت ، در اتاق را چارطاق باز كرد و دستهايش را به طرف آسمان گرفت و با چشمهاي آلوده به اشكش پلك زد و گفت:
ــ بچه ها! … دعاي خيرتان ميكنم … بچه هاي عزيزخداوند خوشبختتان كند … اولاد فراوان داشته باشيد
مادر نيز كه از فرط خوشحالي اشك مي ريخت ، گفت:
ــ من … من هم دعاي خيرتان مي كنم … عزيزان من انشاالله خوشبخت شويد ، پا به پاي هم پير شويد!
آنگاه رو كرد به شچوپكين و ادامه داد:
ــ آه ، شما يگانه گنجينه ام را از من مي گيريد! دخترم را دوست داشته باشيدبا او مهربان باشيد
دهان شچوپكين بينوا از ترس و تعجب باز ماند ، شبيخون والدين ناتاشنكا آنقدر جسورانه و غيرمنتظره بود كه مرد جوان فرصت نيافت حتي كلمه اي بر زبان بياورد. در حالي كه از وحشت سراپا ميلرزيد ، با خود فكر كرد: « اي داد بيداد ، دم به تله دادم! غافلگيرم كردند! كار زار است! محال است بتوانم از اين معركه جان سالم بدر ببرم! »
بناچار سر خود را از سر تسليم خم كرد تا شمايل را بالاي آن بگيرند ، انگار ميخواست بگويد: « تسليم ميشوم! » پدر ناتاشنكا كه او نيز اشك ميريخت ، گفت:
ــ دعا … دعاي خير مي كنم. ناتاشنكا دخترم … برو كنارش بايستپترونا ،‌ شمايل را بده من
اما در اين لحظه ، پدر ناگهان از گريستن باز ماند و چهره اش از شدت خشم ، كج و معوج شد. با حالتي آكنده از غيظ و عصبانيت رو كرد به پترونا و داد زد:
ــ خنگ خدا! كله پوك! ببين بجاي شمايل چه ميدهد دستم!
ــ واي خدا مرگم بده!
راستي مگر چه شده بود ؟
شچوپكين نگاه آميخته به ترس و وحشت خود را به شمايل دوخت و در همان آن پي برد كه نجات يافته است: در آن هير و وير ، والده ي ناتاشنكا بجاي شمايل مقدس ، عكس لاژچنيكف نويسنده را از ديوار برداشته بود. پپلف پير و كلئوپاترا پترونا تصوير در دست ، حيران و شرمنده ايستاده بودند. در اين ميان آقاي دبير با استفاده از آشفتگي وضع ، پا به فرار گذاشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:36  توسط کافه من  | 

به نام خدا

پروژه ی فرهنگی

                                       موضوع :خانه سینما

تاریخچه:

خانه سینما بزرگترین نهاد صنفی سینماگران ایران است،که در سال 65 با توجه به مصوبه مجلس شورای اسلامی مبنی بر اختصاص ۲٪ از درامد فروش سینما جهت تقویت و سرمایه گذاری درصنف سینماگران (اعم ازکارگردان،بازیگر،...)جهت بهبود وضعیت رفاهی و صنفی شاغلان سینما تاسیس شد.  مبالغ حاصل از همين دو درصد مبنای بودجه خانه سينما شد. سه سال بعد هیات موسس خانه سینما با حضور مدیران دولتی وقت سینما یعنی اقایان فخرالدين انوار (معاون سينمايی وقت وزارت ارشاد)، سيد محمد بهشتی (مديرعامل وقت بنياد سينمايی فارابی) و محمد مهدی حيدريان (مديرکل نظارت و ارزشيابی )تشکیل شد که اولین هیات مدیره انتخابی در سال ۱۳۷۲ با حضور ۱۹ صنف مختلف تشکیل شد،که امروزه به 29 صنف ارتقا یافته است .خانه سینما مجموعه ای است از نهادهای صنفی مرتبط با سینماکه ازمهمترین این صنوف:

انجمن منتقدان،کانون کارگردانان ،انجمن مستندسازان، کانون تدوین کنندگان،کانون دستیاران فیلمبرداری، اتحادیه توزیع كنندگان فیلم سینمای ایران، انجمن فیلم نامه نویسان، انجمن بازیگران ،انجمن موسیقی فیلم، شورای عالی تهیه‌كنندگان،می توان اشاره کرد.

چارچوب سازمانی:

هرساله با دور هم جمع شدن نمایندگان 29 صنف عضو خانه سینما ، به اعضای مورد نظر خود برای فعالیت در هیئت مدیره نهاد صنفی سینمای ایران رای می دهند. هیئت مدیره از هر صنف دو نفر شامل عضو رسمی و عضو علی البدل شرکت می کنند ولی در مجموع هر صنف یک حق رای برای انتخاب هفت عضو هیئت مدیره خانه سینما دارد. در هيات مديره خانه سينما كانون كارگردانان و تهيه‌كنندگان داراي كرسي ثابت هستند.

 مسئولین:

منوچهر عسگري‌نسب، محمدآقاجاني، تورج منصوري، احمدرضا درويش،يدالله صمدي ،منوچهر محمدی ،ضیا هاشمی،میرکریمی،واخرین رئیس ان محمدمهدی عسگرپور است که زمانی مدیریت فارابی را به عده داشته و علی رغم نزدیکی به جریان اصلاحات وطیف سیاسی اصولگرایان اصلاح طلب ،ارتباط خوبی با دولت و اصولگرایان دارد.

میرکریمی رئیس اسبق خانه سینما ارتباط خوبی با فارابی و معاونت سینمایی داشت ورسیدگی به حقوق فردی هنرمندان از قبیل امور بیمه، تامین اجتماعی را مهم ترین دستاورد هیات مدیره درزمان وی بود.

ازاصلی ترین اعضای هیئت مدیره درادوار مختلف می توان به داودی،منوچهرمحمدی،غلامرضاموسوی،علی معلم،رزاق کریمی،عسگرپور اشاره کرد.

اعضای هیئت مدیره ،رئیس وسخنگوخانه سینما جایگاه حقوقی دارند.

اهداف:

*تعامل با دولت در زمینه مسایل سینما و مخصوصا در موضوع سانسور وسیاست های حذفی

*حضور درتصمیم گیری های کلان سینمایی

*رسیدگی به امورمادی و معنوی صنوف مرتبط با سینما

*برگزاری جشن خانه سینما

 

جشن خانه سینما:

هرچند که ازاهداف اولیه این خانه رسیدگی به امور سینماگران وسازماندهی این قشر جامعه بود اما مهم ترین و بزرگترین نمود فعالیت های انها دربرگزاری جشنی خانه سینما که هرساله در ۲۱ شهریور روز ملی سینما در ایران است ،تبلور یافته است وبه بهترین‌های سینمای ایران تندیس خانهٔ سینما اهدا می‌شود،که درحریان سازی سینما بسیارفعال بوده است.البته ازمهمترین دلایل شهرت این جشن پوشش خبری کاملی است که ازجانب رسانه ها شامل حال این جشن می شود.

جشن خانه سینما همیشه ازپرحاشیه ترین اتفاق های سال است که خوراک خوبی برای مطبوعات و رسانه هاست که این حاشیه ها هم درشکل و شیوه ی برگزاری این مراسم است وهم دربرگزیده های این جشن است،خود مراسم گاهی چنان دچارحاشیه شده که پای نهادهای قضایی وانتظامی نیز وسط امده چنانکه در دوسه دوره به خاطرکثرت بی اخلاقی ها و بدحجابی ها مسئولین جشن از طرف قوه قضاییه احضار  شده اند. مسئولین خانه سینما با برگزاری این جشن مدعی هستند که در انتخاب بهترین های هر سال نگاه گزینشی ودولتی به فیلم ها ندارند،وبا نگاهی مستقل به سینما نگاه می کند،به همین دلیل در کمتردوره ای برگزیده های این جشن با برندگان سیمرغ فجر تطابق دارند،وحتی درادواری با برگزیدن اشخاص خاص وعجیب ،به انتخاب های جشنواره فجردهن کجی کرده اند.البته در دوره های اخیر به تعامل خوبی با مسولین دولتی رسیده اند. مسایل اجرایی جشن به سیستم اجرایی سپرده می شود که چهره های سرشناسی از سینما، ستاد برگزاری انرا تشکیل می دهند.دبیر های جشنواره از ابتدا تاکنون به ترتیب ذیل بوده اند: سیف الله داد، احمدرضادرویش، مجیدمجیدی، مسعودجعفری جوزانی، منوچهرمحمدی،ابوالحسن داودی(دودوره)،محمدمهدی عسگرپور،رسول صدرعاملی،پرویزپرستویی وامین تارخ

اخرین جشن خانه سینما:

دوازدهمین جشن خانه سینما شب میلاد امام حسین محوطه باز برج میلاد برگزار شد ودبیر ان امین تاریخ بود و در این مراسم كه با شركت بیش از 7 هزار شركت كننده برگزار شد از سیف الله داد، بهرام بیضایی، كاظم فریبرزی و جمشید مشایخی تجلیل شد وهيچ‌كدام از مقامات رسمي در اين جشن حضور نداشتند

برگزیده ها:

هیئت داوران این جشن تندیس طلایی و دیپلم افتخار بهترین كارگردانی را به بهمن فرمان آرا برای فیلم "خاك آشنا" اهداكرد.

محمدعلی باشه آهنگر نیز دیپلم افتخار و نشان طلایی دوازدهمین جشن بزرگ خانه سینما را برای بهترین فیلمنامه نویسی در فیلم "فرزندخاك " به خود اختصاص داد.

هیئت داوران دوازدهمین جشن بزرگ خانه سینما فیلم "فرزندخاك " را به عنوان بهترین فیلم این جشن شناخت و دیپلم افتخار و نشان طلایی بهترین تصویربرداری این جشن را به علیرضازرین دست برای فیلم "فرزندخاك" اهدا كرد.

همچنین تندیس طلایی و دیپلم افتخار بهترین موسیقی متن به كارن همایون فر برای فیلم "خاك آشنا" و نشان طلایی و دیپلم افتخار بهترین صداگذاری و میكس به رضا دلپاك و رضانریمی زاده برای فیلم "خاك آشنا" اهدا شد.

گوهر خیراندیش بازیگرفیلم دعوت و مهتاب نصیرپور بازیگر فیلم فرزند خاك نیز به ترتیب بهترین بازیگرنقش اول زن و بهترین بازیگر نقش مكمل زن شناخته شدند و دیپلم افتخار و نشان طلایی این جشن را به خود اختصاص دادند.

همچنین شادروان خسروشكیبایی برای فیلم "ستاره" به عنوان بهترین بازیگر نقش اول مرد دوازدهمین جشن بزرگ خانه سینما شناخته شد و دیپلم افتخار و نشان طلایی این جشن به وی اختصاص یافت.

بابك حمیدیان نیز بعنوان بهترین بازیگرنقش مكمل مرد شناخته شد و دیپلم افتخار و نشان طلایی این جشن را به خود اختصاص داد.

هیئت داوران دوازدهمین جشن بزرگ خانه سینما مهین نویدی را برای فیلم "صدسال به این سال ها" شایسته دریافت دیپلم افتخار و نشان طلایی این جشن دانست ودیپلم افتخار بهترین جلوه های بصری را نیز به امیر سحرخیز برای فیلم "خواب لیلا" اعطا كرد.

هیئت داوران دیپلم افتخار و نشان طلایی این جشن در بخش بهترین جلوه های میدانی را به داود رسولیان برای فیلم "خواب لیلا " و در بخش بهترین تدوین به عباس گنجوی برای فیلم "خاك آشنا" اهدا كرد.

عباس رستگارپور دیپلم افتخار و نشان طلایی این جشن را در بخش بهترین صدابرداری برای فیلم "فرزندخاك" به خود اختصاص داد و ژیلا مهرجویی و شعله نواب تهرانی نیز از سوی هیئت داوران شایسته دریافت دیپلم افتخار و نشان طلایی این جشن در بخش بهترین طراحی صحنه ولباس شناخته شدند.

منابع مالی:

به غیر از ۲٪ از درامد فروش سینما که از منابع اصلی تامین مالی این صنف می باشد ارتباطات موثر و شیوه تعامل اعضای هیئت مدیره با دولت ،نیزتوانسته کمک های مادی و حمایتی دولت را به خود جلب کند. البته برای یرگزاری جشن خانه سینما این صنف با پشتوانه اسپانسر های شرکت ها و موسسات خصوصی ودولتی به تدارک برپایی جشن و فراهم کردن جایزه پرداخته ،چنانکه در دوره اخیر معاونت فرهنگی شهرداری و بانک اقتصاد نوین از پشتوانه های اصلی این جشن بود.

 

جایگاه:

درست است که خانه سینما هرقدر به عمرش افزوده می شد بیشتر جایگاهش تثبیت می شودونشان داده نهاد و صنفی تاثیر گذار در جریان سینمایی کشور است ،اما بین خود سینماگران جایگاه این مرکز هنوز گنگ است.بعضی توقع ارتقا وضعیت مالی سینماگران را ازاین مرکز دارند و عده ای دیگر خواهان برخورد و اصطکاک خانه سینما با مسئولین دولتی هستند و بعضی دیگر اشاره به پارادوکس خانه سینما می کنند که چگونه مرکزی که به همت دولتی ها تشکیل شده است می تواند جریانی مستقل و صنفی داشته باشد؟

اما از مهم ترین دستاورد های صنفی این مرکز رسیدگی به امور قبیل بیمه، تامین اجتماعی

وبازنشسته های سینمابوده است.

اعضای هیئت مدیره برای رسیدن به اهدافشان ازهرگونه فشاری استفاده می کنند چنانکه درسال83 به خاطر انچه خودشان قدر ناشناسي و ناسپاسي نسبت به اعضا هيات مديره‌هاي قبلي و شوراهاي مركزي گذشته و آزردگي صنوف خانه سينما قلمداد می کردند استعفا دادند. اعضای خانه سینما متشکل از ابوالحسن داوودي، رضا كيانيان، نظام‌الدين كيايي، بهرام دهقاني، فرهاد توحيدي، محمد‌حسين فرحبخش و مرتضي رزاق كريمي بودند. البته مسائلي كه پس از برگزاري هشتمين جشن خانه سينما اتفاق افتاد نيز در اين استعفا بي‌تاثير نبود.

ازدیگر تلاشهای این مرکز کمک به سینماگران برای شرکت درجشنواره های خارجی است.

 

گرایش های سیاسی :

مسئولین خانه سینما همیشه از واکنش های صریح سیاسی ابا داشته اند.

وحمایت و یا انتقادهای روزنامه های وابسته به احزاب بیشتر به خاطر گرایش های اعضا و رئیس خانه سینما به این جناح یا ان جناح بوده است ،به طوری که درزمان دوم خرداد به خاطر اقبال مسولین خانه سینما از خاتمی،خانه سینما را منتسب به این جریان می دانستند ویادر دوره مدیریت رضا میرکریمی که تلاش می کرد روابطش یا نهادهای دولتی به ویژه شهرداری تهران حفظ شود،وی را متهم  به تبلیغات زودهنگام انتخاباتی برای شهردار کنونی تهران (قالیباف)کردند.اما مهمترین چالش های خانه سینما با مسولین دولتی بیشتر واکنش به نگاه های حذفی و سانسوری دولت نسبت به فیلم ها بوده است به خصوص که در دوره اخیر ودربیست وششمین جشنواره فجرکه بسیاری ازفیلم ها مورداصلاح ونقد قرار گرفتند،صف بندی بین سینماگران و وزارت ارشاد شد که موجب ردوبدل شدن نامه سرگشاده از جانب دو طرف درجرایدشد. چیزی که درتمام ادوارخانه سینما اتفاق افتاده است این است که این جریان همیشه از مقبولیت درخوری بین دگراندیشان واصلاح طلبان برخورداربوده وهمیشه انجا را به مثابه سنگری برای مبارزه با سیاست های سینمایی دولت می پندارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:40  توسط کافه من  | 

بي عرضه/آنتوان چخوف


چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلي يونا ، معلم سر خانه ي بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:
ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واسيلي يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم … لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد … خوب … قرارمان با شما ماهي 30 روبل …
ــ نخير 40 روبل … !
ــ نه ، قرارمان 30 روبل بود … من يادداشت كرده ام … به مربي هاي بچه ها هميشه 30 روبل مي دادم … خوب … دو ماه كار كرده ايد …
ــ دو ماه و پنج روز …
ــ درست دو ماه … من يادداشت كرده ام … بنابراين جمع طلب شما مي شود 60 روبل … كسر ميشود 9 روز بابت تعطيلات يكشنبه … شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد … جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد … و سه روز تعطيلات عيد …
چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! …
ــ بله ، 3 روز هم تعطيلات عيد … به عبارتي كسر ميشود 12 روز … 4 روز هم كه كوليا ناخوش و بستري بود … كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد … 3 روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد … 12 و 7 ميشود 19 روز … 60 منهاي 19 ، باقي ميماند 41 روبل … هوم … درست است؟
چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما … لام تا كام نگفت! …
ــ در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس كسر ميشود 2 روبل ديگر بابت فنجان … البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما … بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني ، چه صد ني … گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد … اينهم 10 روبل ديگر … و باز به علت بي توجهي شما ، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد … شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم … كسر ميشود 5 روبل ديگر … دهم ژانويه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم …
به نجوا گفت:
ــ من كه از شما پولي نگرفته ام … !
ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!
ــ بسيار خوب … باشد.
ــ 41 منهاي 27 باقي مي ماند 14 …
اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد … قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:
ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همين … پول ديگري نگرفته ام …
ــ راست مي گوييد ؟ … مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم … پس 14 منهاي 3 ميشود 11 … بفرماييد اينهم 11 روبل طلبتان! اين 3 روبل ، اينهم دو اسكناس 3 روبلي ديگر … و اينهم دو اسكناس 1 روبلي … جمعاً 11 روبل … بفرماييد!
و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:
ــ مرسي.
از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم:
ــ « مرسي » بابت چه ؟!!
ــ بابت پول …
ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!
ــ پيش از اين ، هر جا كار كردم ، همين را هم از من مضايقه مي كردند.
ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را ميدهم … همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!
به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: »آره ، ممكن است«!
بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي ، تشكر كرد و از در بيرون رفت … به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم: « در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 19:3  توسط کافه من  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

کوچه شهید.... /مهدی مطهر      

    دیگه کمتر کوچه ای هنوز اسم بهمان الدوله و فلان السلطنه را برخود داشت مخصوصا تو محله ی ما ،که غیر از اسم کوچه ی خودمون نه تنها ان جور اسما سردرکوچه ها نبود بلکه همه گلا هم شده بودند شهید.مگه همین کوچه ی پائینی مون نبود.کوچه ارکیده شده بود به اسم حسن همونی که  پسرحاج حسین بود ؛کوچه شهید حسن خالقی پناه .

           من ونادردستگردی هم که متوسطه را تموم کردیم دیگه بهانه برای نگه داشتنمون تموم شد.وظیفه شما درس خوندن .جهاد علمی شما کم از جهاد تو خط مقدم جبهه نیست.مدرسه خودش یه سنگره و... .

             نادر خیلی جدی بهم میگفت دیگه وقتشه که اسم کوچه عوض بشه .خیلی خوبیت نداره این کوچه هنوز از این اسمای طاغوتی داشته باشه .اصلا کلفتای معین درباری هم دیگه اینجا زندگی نمی کنن که اسم کوچه هنوز معین درباری باشه .بهت قول می دم یکسال نشده اسم منو سردر کوچه بذارند.هرکدوممان شرط بستیم که اسم کوچه اسم خودمون میشه .اصلابرای رقیبای احتمالی هم هیچ حسابی باز نکرده بودیم.

       گفتم اصلا بعید تورو بااین صورت بدون ریشت ببرند.گفت دیگه اینجا بسیج نیست که توروبه خاطرریشت تحویل بگیرند.جبهه مرد جنگی می خواد هم هیکل من درشته هم لااقلش از تو یکی که خیلی ورزیده ترهستم.

      پایگاه قرار گذاشته بود که همه بچه بیاند مسجد، تا کسایی که قراره با اعزام اولیه برند اهوازرو مشخص کنند.اسم ها رو تا چهارتا گروه  تقسیم کرده بودند بعد یکی یکی خوندند.تودسته چهارم اسم چهارپنجم منو خوندند .اما اسم نادر نخوندند.بایه شیطنتی یه چشمک به نادرزدم که ما اینیم دیگه .ونادرحیرتزده بغض کرده بودبعد رئیس پایگاه گفت این اسم اعضای گروهها.هرکدام ازدسته ها تابرسند جنوب و تقسیم بشند یه مسئول داره.این چهارنفرهم مسئول دسته ها هستند

مهدی دلشاد،منصور کاشانی و مصطفی محزون و نادردستگردی. اسمشو تموم نخونده بودند که از خوشحالی چنان فریادی زد که همه زیرچشمی نگاهش می کردند.

 

             ازمحله های ما خیلیا رفتند جبهه .مهدی دقیقی ،حمید و حسن صنیعی ،محمدرضاتوکل.ازخونواده خودمون غیر ازداداشم که به خاطر ازداواج فامیلی پدر و مادرم (دخترعموپسرعمو)سندروم دان بود ،من و بابام رفتیم .    

نادرواقعا هم تو مسائل نظامی نبوغ خاصی داشت.پله های ترقی رو تولشگرخیلی زود بالا رفت.فرمانده دسته ،گردان و.اخرش مشاور فرمانده لشگر.تخصص خاصی توی نقشه خوانی و طرح ریزی مناطق عملیاتی داشت.یه بار تو یکی ازعملیاتای مشترک سپاه و ارتش ،تو مقر همه فرمانده های ارتش و سپاه با هم جلسه گذاشته بودند و نادرازروی نقشه منطقه عملیاتی رو توجیه می کرد.فرمانده هایی که نادر رو نمی شناختند از بس ازمهارت نادربه وجد اومده بودند،همه بهش سلام نظامی داده بودند،به خیال اینکه نادر یه افسر ریش تراشیده ی ارتشیه !

    اولین باری که مجروح شده بود بعد از چند روز پرس و جو ردش و تو بیمارستان اهواز گرفتم .داخل اتاق که شدم یه مجروح دیگه غیر از اون تو اتاق بود.به غیر از سرکل بدن نادر زیر ملافه سفید بود.خواب وبیدار بود که وقتی بالا سرش اومدم چشماش باز کرد.خوشحال شد .باانکه دیگه تو لشگربرا خودش بوربیایی داشت اما هیچ وقت رفاقت و شوخی های بینمون قطع نشد.گفت.برواسم اون مرتیکه رو ازتوی کوچه پاک کن  ویه دست جاش بنویس.تعجب کردم .خیال کردم داره هذیون میگه.

گفت:اقای حسام سزاوار مثل دیونه ها بهم نگاه نکن .حالمم خیلی خوبه .بهت میگم به یاد قول و قرارمون برو اسمم و بنویس روتابلوسردرکوچه .

گفتم: تو که سالمی .ملافه رو زد کنار و دست چپش ودیدم که قلم شده بود.

گفت :حالا زوده که دستگردی و بنویسی اما لااقل دست شو بنویس تا بقیش سرعملیات بعدی گرد کنم و برسونم.

 

بعدها شنیدم برای سر اون و یکی دوتا دیگه ازبچه های لشگرجایزه گذاشتن ؛لابد عکس بزرگشون و روی کاغذایی توی پادگانشون زدن که wanted.اسمش روی دیوارای عراقی هم زده بودند.

بعد از دست،جمجمه،بازوی راست و جناق و گردن همگی تیر و ترکش خوردن.اگر می خواستند مثل زمان طاغوت پول تیر از خونواده های محکومین سیاسی بگیرند لابد نادر باید کل زندگیش میفروخت .میداد به عراقی ها.اما هیچ کدام ازون تیرا سفیر مرگ نشدند.نادر موندو یه مشت استخون روی ویلچر توی اسایشگاه ثارالله.

هماخانم می گفت شماها همتون جبهه بودید.صدام دوباره حمله به شهرارو شروع کرده بود.اژیرکه زدند اومده بوده در خونه ی ما.مامانم و صدا زد که باهم برند پناهگاه .مامانم گفت برو تامن امیرو اماده کنم طول می کشه ،خودم میام.و تا امیر و اماده کنه انفجار.

      کی فکر می کرد ازون همه پیروجوونی که از محلمون رفتند جبهه فقط دو نفرشهید بشندو اسم سردرکوچه، فامیلی ما باشه .

کوچه شهیدان سزاوار.

نمی دونم برای شهیدایی که موشک هیچی ازشون باقی نذاشته غیر از یه مشت گوشته پاره پاره که اصلا معلوم نیست مال زنه یامرده،میشه روی پلاک اسمشون فاتحه خوند یانه.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الرحمن الرحیم

 

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ماه سال هزار و سیصدوهشتاد و هفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:28  توسط کافه من  |